تبلیغات
html> دست نوشته های مرد خوابزده
شپروتکا
شنبه 1 خرداد 1389
امروز
امروز درست
یک ساله
و
ده ماهه
و
دو روزه
که ندیدمت

ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده توسط مردخوابزده
جمعه 10 اردیبهشت 1389
!
می‌دونی دردش کجاست؟ اون‌جا که تا چشم کار می‌کنه سکوت‌ه و سکوت. انگار که از اول چیزی نبوده. با خودت فکر می‌کنی «یعنی همه رو از یاد برده؟»
دردش این‌جاست که به خودت می‌گی: «آره، گمونم همه رو از یاد برده. درست جوری که انگار از اول چیزی نبوده.»

ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده توسط مردخوابزده
جمعه 23 بهمن 1388
...
و انكار شدن یك دردی دارد ، كه خوب نمی شود . هی خوب نمی شود و یك بغضی دارد كه پایین نمی رود و بالا نمی آید و اشك نمی شود . می ماند بیخ گلو و مثل غروب های پشت ترافیك چراغ قرمز توحید ، خیلی بدمزه ست و خیلی دلگیر ست .
و یك دنیا تنهایی پشتش هست و یك دنیا پشتت را خالی كردن پشتش هست و یك دنیا حقش این نبود . حق این همه سال دوستی این نبود و كلی گله و شكایت كه دیگر جایی برایش نمی ماند وقتی خودت نیستی . وقتی خودت انكار شدی . احساساتت كه دیگر گور پدرشان .

و این روزها كه تنها ترم هی فكر می كنم من به اندازهء كافی خوب نبودم ؟ من كه حواسم بود جایی ردی ازم نماند و نشانی كه نگرانی باشد از زیاد ماندنم . ( حذف شد ) من كه حواسم بود نیایم توی خط قرمزهات و « خصوصی » هات . یا آن جور كه دوست آیدا می گفت « یواشكی هات »
و فكر می كنم اگر كی بود انكارش نمی كردی ؟

و فكر می كنم جای یك زخم هایی خوب نمی شود . می ماند و هر وقت چشمت افتاد بهش یادت می افتد تو را یك روز یكی كه دوست تر داشتیش از باقی ، انكارت كرد كه انگار پرتت كرده باشد بیرون از زندگیش . تو را یكی كه عزیز ترت بود از دیگران ، ندید . خودت را و دل شكستگیت را . حالا هی بنشینیم به بازی كردن . من هیچ وقت بازی بلد نبودم . نه تخته و نه هیچ بازی دیگری . برای همین بازی كردن با من نمی چسبد . برای همین كسی بازیم نمی دهد ...

ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده توسط مردخوابزده
شنبه 17 بهمن 1388
معجزه مال فیلم هاست!
تومور مغزی غیب نمی شود از توی عکس ها ، سرطان می کشد ، معجزه مال فیلم هاست ! هیچ شاهزاده ای از توی هیچ کتابی نمی پرد بیرون عاشق دختر فقیر شود ، هانس کریستین آندرسن مرده ست ! هیچ سر بی گناهی از پایه ی چوبه دار به خانه بر نمی گردد ، ضرب المثل ها زنگ زده اند ! گربه ها محض رضای خدا موش نمی گیرند ! دل به هر کجای خلوت این دنیا بستم یا زلزله شد یا تاتار قشون کشی کرد ، دل به هر کدام از شش میلیارد نفر که دادم با سر رفتم توی بن بست بهت ! ! دلم توپ شده ، از این راه راه های کبود و پلاستیکی ! قل می خورد هر کجا که شد ، بی حساب و کتاب ، همین جوری ولو ! من دلم می تپد ، تند ، عین دل گنجشکی که سنگ پسر بچه ای همین حالا از بیخ گوشش رد شده باشد ، بغلم کن ! هیچ دو نفری به هم نمی رسند مگر به هفت خان رستم و رسومات خیمه شب بازی ! خدا همه چیز را توی مستی آفرید الا گریه را ! یک کار درست کرده باشد همین است ، آن هم از ترس اینکه مبادا دل آدم ها از زور آرزو و درد بترکد و زود به زود مرجوعی شوند ور دل خودش !
ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده توسط مردخوابزده
یکشنبه 11 بهمن 1388
آرامش خاکستری
باور کنید دنیا از پشت عینک های دودی و شیشه های دودی به طرز قابل توجهی دوست داشتنی تر است، من عاشق گرگ و میشم! باور کنید دنیا، وقتی دست های کسی را از دست می دهید، یک شبه عوض می شود برای همیشه! و جالب است، که خدا، که افتخارش خلق این همه محال و مهیج از جمله جن و پری و انسان و حیوان و آدم فضایی ست از ریز تا درشت، و برای تمام دردها غیر از مرگ شده یک تکه برگ یک جا کار بگذارد گذاشته، چاره ای ناندیشیده، یا نتوانسته بیاندیشد، که در قبال از دست دادن دست های کسی، چه خاکی به سرمان بریزیم! من مطمئنم اگر چیزی جایی کار گذاشته بود تا حالا صد هزار بار کشف شده بود! باور کنید سخت است از دست دادن دست های کسی! راستی کاشکی پلیس نمی گرفتمان و می شد تمام شیشه ها را دودی کنیم؛ من هنوز مثل ٧ سالگی ام بزرگ ترین آرزویم این است که زل بزنم به آرامش خاکستری - سبز نیم رخ ات و تا صبح توی اتوبان ها بیخودی رانندگی کنی تو؛ یعنی واقعا بیخودی، صبح هم برگردیم خانه!
ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده توسط مردخوابزده
پنجشنبه 1 بهمن 1388
...

بلند شده ای خودت را برداشته ای هلک هلک این همه راه برده ای آن طرف ها که چه!؟ این طرف ها حلوا خیر نمی کردند شکمو!؟ به خدا آن طرف ها حلوا زیاد است اما چیزی که بشود باران را باران تر کند پیدا نمی شود، لعنتی برگرد! من که می دانم می خواهی نشنوی داستان دراز دوست داشتنم را! قبول! بنویسم امضا کنم که دیگر نمی شنوی حل است!؟ هوس کردم سیب سرخ بیاورم برایت، آن طرف ها به خدا بهار نمی شود؛ خود دانی!


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده توسط مردخوابزده
چهارشنبه 23 دی 1388
فراموشی ؟ ساده است . نه؟!

فراموش کردن خیلی ساده است!

اگه باور نمی کنید من بهتون می گم چه جوری !

تمام خاطرات رو،خوب یا بد به دست فراموشی سپردن و با خیال راحت

روی کاناپه لم دادن و فیلم های خنده دار دیدن خیلی راحته!

به هیچی فکر نکردن، گذشته و آینده، و بوی خوش زمستون رو توی ریه

ها فرو بردن،بدون فکر کردن به سال های گذشته خیلی راحته!

شب ها وقت خواب گریه نکردن و صبح ها جلوی آینه اخم نکردن راحته!

حالا می گم چه جوری:

کافیه فقط‌:

به عکس ها نگاه نکنید (نه توی کامپیوتر نه توی آلبوم...نه روی دیوار،نه

توی کتابا...دفترا...)

دفتر خاطراتتون رو نخونید(به هیچ عنوان)

شب ها نخوابید(برای اینکه خواب عکس ها! رو نبینید)

غذاهای خاطره انگیز رو نخورید(که تعدادشون احتمالا کم نیست و بعد

از مدتی ممکنه از گشنگی بمیرید،ایراد نداره.بهتر از مردن با غصه ست)

جاهای خاطره انگیز نرید(بهتره کلا از خونه بیرون نرید)

دفتر شعر خودتون رو نخونید(کلا نخونید)

آهنگ های خاطره انگیز گوش ندید(کلا آهنگ گوش ندید)

سفرهای خاطره انگیز نرید(کلا سفر نرید به نظرم)!

یه سری عطر ها رو بو نکنید(بهتره عطر فروشی نرید کلا)

...

مردن هم روش ساده تری از تمام این هاست!!!!


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده توسط مردخوابزده
جمعه 4 دی 1388
خداحافظ!

آهای مرد غزل های من خداحافظ

 

رسید غصه به اینجای من ، خداحافظ

 

دلم گرفته ، به آن روز های پر احساس

 

اشاره هم نکن آقای من، خداحافظ

 

تمام دلخوشی ام توی زندگی بودی

 

امید واهی فردای من ، خداحافظ

 

چه آرزوی محالی شدی برای دلم

 

دلیل آن همه امضای من ، خداحافظ

 

چقدر خالی ام از حس و حال خوشبختی

 

سراب آدم ِ حوایِ من ، خداحافظ

 

من از تو چیز زیادی نخواستم اما....

 

جواب تلخ تقاضای من ، خداحافظ


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده توسط مردخوابزده