تبلیغات
html> دست نوشته های مرد خوابزده
شپروتکا
سه شنبه 10 مهر 1386
لعنتی دوست داشتنی

 

فضای گرم و معطر اتاق منو گیج کرده بود

روی تخت دراز کشیدم

بهش نگاه کردم

آروم و ساکت بود

مثل خودم

چشماش برق میزد

آروم سراسر بدنش را لمس کردم

هیچی نمی گفت

همیشه تسلیم بود ، تسلیم محض

لبامو گذاشتم روی لبش و با اولین بوسه مثل همیشه آرومم کرد

بوسه های بین من و اون همیشه کوتاه بود

دوست داشتم بعد از هر بوسه توی چشمای داغش نگاه کنم

همین سکوتش منو دیوونه میکرد

اون روزهای اول اشناییمون برای من خیلی پر اضطراب بود

ولی اون عین خیالش نبود

همیشه قرارهامون ، توی کوچه های خلوت ، پشت دیوارهای بلند و ....بود

می ترسیدم کسی منو با اون ببینه

آخه اون یه جوری بود

توی همین کوچه های خلوت بوسه های من و اون شکل گرفت

با اولین بوسه منو اسیر خودش کرد

همیشه وقتی از هم جدا می شدیم به خودم قول می دادم دیگه نبینمش ولی مگه میشد

وقتی با هم بودیم فقط بوسه بود و بوسه

رابطه ما از این بیشتر نبود

یه جورایی فکر میکردم با اون بودن برام ارامشبخش است ولی... شاید اشتباه مبکردم

اون از من هیچی نمیخواست فقط دوست داشت لباشو ببوسم

و لحظه هایی که می بوسیدمش چشماش چه برقی میزد

کم کم همه عادت کردن ما دوتا را با هم ببینند

هر دو بی پروا بودیم

توی لحظه های غم و تنهایی صبورانه منو تحمل میکرد

هیچوقت عاشقش نشدم

حتی گاهی ازش متنفر میشدم ولی بازم...میرفتم سراغش

بهش نگاه کردم

چشماشو بسته بود

اتاق بوی عرقتن اونو به خودش گرفته بود

آخرین بوسه را ازش گرفتم

و مثل هر شب توی زیر سیگاری لهش کردم

لعنتی دوست داشتنی.
ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده توسط مردخوابزده