تبلیغات
html> دست نوشته های مرد خوابزده
شپروتکا
یکشنبه 22 مهر 1386
مردم آزاری هم به ما نیومده
 مردم آزاری هم به ما نیومده
عارضم خدمت دوستان عزیز که ....شب گذشته ....شام منزل یکی از دوستان دعوت بودم....که البته این میهمانی شام به میمنت تشریف فرمایی یکی از دوستان قدیمی به همراه خانم از شهرستان خودمان بوده که در منزل یکی دیگر از دوستان حقیر بر پا شده بود.....کلی خوش گذشت...یاد قدیما کردیم و حسابی لذت بردیم....شام را خوردیم و میوه و چای و بعد هم زدیم بیرون و اومدیم سمت خونه....حالا بماند که دمای بیرون سه درجه زیر صفر بود و باور کنید درب ماشین من یخ زده بود.....خلاصه...اومدم خونه و دیدم ای داد ...خوابم نمیاد....تا ساعت سه صبح بیدار بودم و باخودم کلنجار میرفتم....یهو یه فکر شیطانی زد به سرم....گوشی موبایل را برداشتم  و این مسیج را تایپ کردم : ز نوای مرغ یا حق ، بشنو که در دل شب....اس ام اس به دوست دادن چه خوش است شهریارا....و اینو برای شش نفر از دوستان ارسال کردم....به خیال خودم چه ضد حال زشتی به اونا زده بودم....احتمالا موفق شده بودم خواب یکی دو نفر شان را زهر مار کنم !!!............هنوز چند دقیقه از ارسال نگذشته بود که یهو پیام باران شدم.....آقا یکی دو تا سه تا همینجوری اومد.....پیامهار را که خوندم دیدم ای دل غافل...پنج نفر از اون شش نفر سوژه مردم آزاری من بیدار بودن و سریع جواب داده بودن.....کاش فحش میدادن...ولی ...به ریشم خندیده بودن که برو عمو خدا روزیتو جای دیگه حواله کنه....ما خودمون این کاره ایم...........فکر کن!!!! اینها از من هم بیکارتر و الافتر و مردم آزار تر بودن و من خبر نداشتم.....خلاصه از بس توی ذوقم خورده بود گرفتم یه جوری کپه مرگم را بذارم.....آقا ما خواب رفته بودیم که یهو زیر گوشم اهنگ مزخرف رسیدن مسیج صدا کرد....بیدار شدم ...کور مال کورمال گوشی را پیدا کردم....اول مسیج را خوندم ...دیدم مال اون نفر ششم بود که جواب نداده بود...بعد یه نگاه به ساعت کردم دیدم ساعت پنج و نیم صبحه....دماغم سوخته بود...خوابم زهر مار شده بود...دلم میخواست اون بالش  را فرو کنم توی دهنم و خودم را خفه کنم...حالا خدا را شکر که بالش توی دهنم نمیرفت...والا باعث و بانی خونم هم میشدم....خلاصه اینکه نه تنها مردم ازاری هم به من نیومده بلکه از من مردم آزار تر هم کم نیست به خدا .
5دی

ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده توسط مردخوابزده