تبلیغات
html> دست نوشته های مرد خوابزده
شپروتکا
چهارشنبه 2 آبان 1386
مثل عبور از وسط لنزهای سبز
با گریه های دودی ِ یک عینک جدید
رنگی تر از تجسم یک خواب خنده دار
که مثل یک پرنده ی وحشی به تو پرید

تا قصه ای جدید بسازد برای من
از شاهزاده ای که نیامد بدون اسب
از شاهزاده ای که... ادامه نده!بخواب!
محکم تر از همیشه عزیزم به من بچسب

چسبیده ام هنوز به دستان کوچکم
باید خودم دوباره خودم را بغل کنم
ته مانده های زندگی جدولی م را
با چشم های بسته تر از / باز حل کنم

یک مشت چیز بی همه چیز قشنگ را
در این خطوط گیج عمودی ...از این ستون
خانه به خانه می برمت هی عقب عقب
به سالهای بچگی ام هی کشون کشون

توی حیاط _ خلوتی از چیزهای خوب
پشت درخت های خسیسی که کاشتم
بکّن مرا میان همین چاله چاله ها
من که به جز گناه ، گناهی نداشتم

من که به جز گناه..._چرا بس نمی کنی؟
دیگر چقدر بشنوم از هیچ و پوچ ها
دیگر چقدر بشنوم از گریه های تو
از این که گِل گرفته کسی زندگیم را

این را بفهم!رفته ام از دست های تو
باید خودم دوباره خودم را ...چه مسخره!
زل می زنم به این همه عابر به این که من
جا مانده ام هنوز ببین پشت پنجره.......

ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده توسط مردخوابزده