تبلیغات
html> دست نوشته های مرد خوابزده
شپروتکا
چهارشنبه 30 آبان 1386
وقتی تو بیزی میشی...
از فرط بیکاری حوصله های سر رفته ام را جمع می کنم قلعه می سازم قد قلعه ی هزار اردک ! لنگ ظهر می روم برای بی حوصله گی دیوار های قلعه ام چراغ بخرم ، همه جا تاریک است ! خیابان ها به قعر چاه می مانند ! پیاده رو ها با خیابان ها قاطی می شوند ، توی جوب می افتم ! هیچ کس نمی داند چراغ چیست ! یکی از مغازه دار ها خیال می کند این چیزی که می خواهم محصول جدید چی توز است ! به خانه برمی گردم ، شب شده است اما هنوز روشن است ! قلعه ی بی چراغم را خراب می کنم ، حوصله های سر رفته ام را می ریزم سر جایشان توی سرم ، تا دوباره سر بروند !
ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده توسط مردخوابزده